تبليغاتX
๑۩๑ღبه یاد عشقم ღ ๑۩๑

๑۩๑ღبه یاد عشقم ღ ๑۩๑
ღ دوست دارم دلدارم تو باشی طبیب قلب بیمارم توباشی ღ


 

اون که واسش جون ميدادم/ بريد ازم ساده و مفت/ اما دل عاشق من/ پشت سرش هيچي نگفت/

نامه هارو آتيش زد و/ خاطره هامونو سوزوند/ اشک چشامو درآورد/ بغض گلومو ترکوند/

اون که واسش جون ميدادم/ عشقمو دست کم گرفت/ رفت و تمام خودشو/ با رفتنش ازم گرفت/

رفت و شکسته شد دلم/ عشقو به ديگري سپرد/ حتي براي دلخوشيم/ عکسمو با خودش نبرد/

اون که واسش جون ميدادم/ جاش توي خونه خاليه/ رفته ولي حس ميکنم/ هنوز همين حواليه/

بو ميکشم ياس تنش/ هنوز تو کوچه جاريه/ هنوز هواي چشم من/ از نفساش بهاريه/

اون که واسش جون ميدادم/ نفس نفس بهونمه/ خورشيد رو زمينمه/ ماه تو آسمونمه/

اون نميخواست دل بخره/ من دلو ارزون ميدادم/ رفت و منو تنها گذاشت/ اون که واسش جون ميدادم/

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 10:47 بعد از ظهر توسط ღحسينღ |


+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387 1:17 بعد از ظهر توسط ღحسينღ |


اي کاش تنها يکنفر هم در اين دنيا مرا ياري کند

اي کاش مي توانستم با کسي درد دل کنم

تا بگويم که .

من ديگر خسته تر از آنم که زندگي کنم

تا بداند غم شبها يم را....

تا بفهمد درد تن خسته و بيمارم را.........

قانون دنيا تنهايي من است..............

و تنهايي من قانون عشق است....

و عشق ارمغان دلدادگيست........

و ان سرنوشت سادگيست

+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387 1:15 بعد از ظهر توسط ღحسينღ |


بی تابم بیا

 

چون تشنه اي خشكيده لب بر روي مردابم بيا

در حسرت ديدار تو شبها نمي خوابم بيا

گفتم كه بعد از مردنم آبي بريزي بر تنم

من مرده ام باور بكن بي تاب آن آبم بيا

 

 

+ نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387 6:10 بعد از ظهر توسط ღحسينღ |


+ نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387 6:4 بعد از ظهر توسط ღحسينღ |


 

(10)

 

 

 

مجنون هنگام راه رفتن کسی را به جز لیلی نمی دید

روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه

شود از بین او و مُهرش عبور کرد

مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هِی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی؟

مجنون به خود آمد و گفت: من که عاشق لیلی هستم تو را ندیدم

تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه دیدی که من بین تو و خدایت فاصله

انداختم؟

+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387 6:53 بعد از ظهر توسط ღحسينღ |


می گن خدا به هر کسی به اندازه ی دلش می ده ببین دل من چقدر بزرگه که تو رو به من داده

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 10:53 بعد از ظهر توسط ღحسينღ |


 
تو بی قرار بودی و من از تو بی قرارتر

                                                      هوای عاشقی به دل غرور عاشقی به سر

زمان‌‌.زمان قصه بود و فصل.فصل عاشقی

                                                       و ماه.ماه حادثه و روز.روز دردسر

تو قهرمان قصه ها.من و خیال کشف تو

                                                       دو کفش آهنین به پا.عصای جادوی سفر

سفر به قصر آینه و رقص باد و زلف تو

                                                     چه زود نیمه شب رسید.نگاه بی قرار.پر

نه شب طلسم تازه ای.نه لنگه کفش کهنه ام

                                                     کجاست مرد قصه ها؟نمانده شاه را پسر

کلاغ ما به خانه رسید و قصه پر کشید

                                                     زمان ما به ته رسید.زمان عاشقی به سر

+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387 6:44 بعد از ظهر توسط ღحسينღ |


 
دلت را به کسی بسپار که لیاقتش را داشته باشد

نگاهت را به کسی بدوز که قلبش برای تو بتپد

چشمانت را با نگاه کسی آشنا کن که زندگی را درک کند

 سرت را روی شانه های کسی بگذار که از صدای تپش قلبت تو را بشناسد

 آرامش نگاهت را به قلبی پیوند بزن که بی ریاترین باشد

 لبخندت را نثار کسی کن که دل به زمین نداده باشد

رؤیاهایت را با چهره کسی تصور کن که زیبایی را احساس کند

 چشم به راه کسی باش که تو را انتظار کشیده باشد

 عاشق باش اما عاشق کسی که تک تک سلول هایش تقدس عشق را درک کرده باشد

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387 0:13 قبل از ظهر توسط ღحسينღ |


  نمی دانم 

 شاید دل تنگ بودن یک سنگدل گناه است ...

 دلــم تنگ است به وسعت زیبایی چشمانت ..

دلــم تنگ است به اندازه ی بزرگی قلبی که داری

 و در آن همه کس و هر کس را جا می دهی  .. 

دلــم تنگ است برای گرفتن دستانت ..

دستانی خالی از حقیقت که

 مهربانی را به فراموشی سپرده اند ، 

دلــم تنگ است برای روزها و شب ها ..

حتی

چندی است نمی دانم شب و روز

در چه لباسی می آیند و می روند  ... 

گویند زیبایی شب با ستاره هاست  ..

اما 

چرا من هیچ ستاره ای را

در آسمان تاریکم نمی یابم ؟

حتی ماه دیگر با ان همه سخاوت

 در آسمان گرفته ام دیده نمی شود

دلــم تنگ است به اندازه ی تمام روزهایی که نبودی ..

دلــم تنگ است

 به اندازه ی تمام روزهایی که تو را نداشتم و ندارم

باور کن که دلم خیلی تنگ است

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387 12:30 بعد از ظهر توسط ღحسينღ |


زنده ام، ولی چو مردگان زیسته‌ام

 

                                   بودم ، ولی در نبود بوده‌ام

 

با یاد تو ای نوبهار زندگی

 

                                 همچو گلی در خزان روییده‌ام

 

ای دست و پا بسته به این زندگی مناز

 

                                زنده منم كه از همه عالم بریده‌ام

 

من شوق جوانی ندیدم به عمر خویش

 

                               از مردمان داستان جوانی شنیده‌ام

 

گر عاشقی ره عشق را دریاب

 

                              عاشق منم كه ره عشق پیموده‌ام

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387 12:28 بعد از ظهر توسط ღحسينღ |


 

نشستم در فراقت گریه کردم      تمام شب به یادت گریه کردم

میان کو چه های سرد و خلوت  به یادت تا بی نهایت گریه کردم

تمام روز در فکر تو بودم              چو دیدم رد پایت گریه کردم

در آن خاموشی سرد و مه آلود   به آهنگ صدایت گریه کردم

تو ای ابر بهاری شاهدی که       چگونه به پایت گریه کردم

مبار ای آسمان امروز دیگر        که من دیشب به جایت گریه کردم

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 6:25 بعد از ظهر توسط ღحسينღ |


 

یه عاشق بی قایق تو دریا.... چشمهاشو می بنده تو رویا

 

 

 

 

 تو ی ساحل  روی شن ها.........قایقی به گل نشسته

 

 

یکی با چشمون گریون............گوشه ای تنها نشسته

 

تو چشهاش حلقه اشکه............توی قلبش غم دنیا

 

منتظر به راهی یاره.............تا بیاد امروز و فردا

 

باورش نمیشه...عشقو.............همه دنیاش زیر آبه

 

تنها مونده ...توی ساحل ...........تنهایی براش عذابه

 

 

 

 

خاطرات لب دریا ..........دیگه از یادش نمیره

 

همه دنیاش زیر اب و...........خودش هم به غم اسیره

 

دست بی رحم زمونه...........عشقشو برده به دریا

 

حالا از خودش می پرسه..........میادش آیا و آیا

 

 

 

عاشقی که تنها باشه توی دنیا ........نمی مونه

 

دل عاشقو شکستن.........شده کار این زمونه

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 6:11 بعد از ظهر توسط ღحسينღ |


تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب

تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه

چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب

تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من

که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست

چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

که این یخ کرده را از بی کسی ها می کنم هرشب

تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 5:49 بعد از ظهر توسط ღحسينღ |


 

قلب من سوخته در آتش عشقت

شعله ام را تو ندیدی

تو به من خندیدی

خنده ای از سر غفلت

تو مرا نشناختی

تو مرا نشنیدی

تو مرا درک نکردی

آنچه گفتند شنیدی

آنچه گفتم نشنیدی

سوخت از آتش عشقت همه ی بال و پرم

و ندارم پر پرواز

ندارم ره رفتن

تو بیا جانم ده

تا بگیرم آتش

تا بسوزم از سر

سوختن از عشق تو هم حال و هوایی دارد

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 5:0 بعد از ظهر توسط ღحسينღ |


 

مهم نیست که فردا چی می شه؟

مهم اینه که امروز.........

                         دوستت دارم

مهم نیست فردا کجایی؟

مهم اینه هر جا باشی ........

                          دوستت دارم

مهم نیست تا ابد با هم باشیم.

مهم اینه تا ابد...........

                         دوستت دارم

مهم نیست قسمت چیه؟

مهم اینه قسمت شد........

                         دوستت داشته باشم

I love you

+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386 6:51 بعد از ظهر توسط ღحسينღ |


 

اي زمين سوخته...

تو همان گندمزاري

كه من و او

چون دو ساقه ي گندم

در پناه تو

در هم شديم

؟؟؟

سرنوشت ما با هم چه گرهي خورد!

كه

هر سه سوختيم؟؟؟؟!!!!....

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 0:17 قبل از ظهر توسط ღحسينღ |


هيچ كس اشكي براي ما نريخت


هر كه با ما بود از ما مي گريخت


چند روزي هست حالم ديدني است


حال من از اين و آن پرسيدني است


گاه بر روي زمين زل مي زنم


گاه بر حافظ تفالی مي زنم


حافظ ديوانه فالم را گرفت


يك غزل آمد كه حالم را گرفت


 «ما زياران چشم ياري داشتيم


خود غلط بود آنچه ما مي پنداشتيم»

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 10:51 بعد از ظهر توسط ღحسينღ |


 
*سوال: تحقيقات علمي يعني چه؟
جواب: کسي که با جشمان بسته در اتاق تاريکي دنبال گربه سياهي مي گردد.
سوال: فلسفه يعني چه؟
جواب: کسي که با جشمان بسته در اتاق تاريکي دنبال گربه سياهي مي گردد،
که اصلا وجود ندارد
سوال: ماتريال ديالکتيک يعني چه؟
جواب: کسي که با جشمان بسته در اتاق تاريکي دنبال گربه سياهي مي گردد،
که اصلا وجود ندارد ولي يکدفعه فرياد مي زند، پيدايش کردم !!!

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 3:49 بعد از ظهر توسط ღحسينღ |


tanhayam

گلدون شکست ! ...

 

مادرم گفت : حیف ! ...

 

پدرم گفت : قشنگ بود ! ...

 

خواهرم گفت : مال من بود ! ...

 

برادرم گفت : گرون بود  ! ...

 

مادر بزرگم گفت : دوسش داشتم ! ...

 

....

 

ولی وقتی دل من شکست هیچکس

 

" آخ " هم نگفت ...

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 3:6 بعد از ظهر توسط ღحسينღ |


خیلی وقته نکرده یادم

 

 

هم اتاقی هم اتاقی

 

 

هم اتاقی برس به دادم

 

 

اونی که دل و دینم رو برده

 

 

 خیلی وقته نکرده یادم

 

 

هم اتاقی ببین چگونه

 

 

 سیل اشکم شده روونه

 

 

درد جان سوزم و بجز تو

 

 

بخدا هیچکی نمی دونه

 

 

هم اتاقی برو طبیب

 

 

دل بیمارمو بیار

 

 

بهش بگو عاشقش غریبه

 

 

مرده از رنج و انتظار

 

 

هم اتاقی هم اتاقی

 

 

هم اتاقی برس به دادم

 

 

اونی که دلو دینم رو برده

 

 

 خیلی وقته نکرده یادم

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 2:43 بعد از ظهر توسط ღحسينღ |


يك نفر يكــــــ جايي ...
تمام رؤياهاش لبخند توستــــــــ
و وقتي به تو فكر ميكنه
احساس ميكنه زندگي واقعا زيباستــــــــــــــــــ
پس هر گاه احساس تنهايي كردي
اين حقيقتــــــــ را به خاطر داشته باش که....

يكــــــــ نفر

يكــــــــ جايي

در حال فكـــر كردن به توستــــــــــ

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 12:19 بعد از ظهر توسط ღحسينღ |


امروز.......

HydroForum® Group

امروز فهمیدم خانه پرستوی عاشقی که هر نفس برایت میخواند اینجا نیست. او در بهار گرم وجود تو لانه دارد نه در پاییز سرد من. از تو چه پنهان کار بیهوده ای بود نقاشی ناشیانه من بر بیکرانی که دست نامرِیی ستارگانش شب چشمان تو را در آغوش کشیده بودند و با نم نم باران اشکهای پاک تو وضو میکردند. اگر قلبم قطره قطره آب شد ، اگر سوخت و خاکستر شد ، باکی نیست. بگذار نگویم که مرا غریبه میداند و هم صحبت تپشهای تب آلودش خاطره آخرین دیدار توست. اما هنوز میسوزد، چون میداند روزی عطر نفسهایت  به وجود خاکسترش جان تازه ای می بخشد. میداند روزی در رستاخیز این پاییز بی زوال دوباره زنده خواهد شد و در پاداش این صبر تنها تو را طلب خواهد کرد. چقدر با تو فاصله دارم؟ چند قدم؟ چند روز؟ چند سال؟ شاید به اندازه یک آه و یک دم. شاید به اندازه تکه ابر کوچکی که بر آسمان دلم می بارد و می گرید. نمیدانم ، اما اگر برایت نمی خوانم این را بدان که بی تو خواندن را ، نوشتن را، حتی ماندن را از یاد برده ام. اگر لبانم خاموش است ، دل فریاد سر داده که با من بمان تا بی تو از یاد نبرم زنده بودن را ... مرا پنهان کن در امن ترین گوشه قلبت که نه روشنی روز را ببینم و نه سیاهی شب را. این تنها آرزوی دل است. چه کند راهی به جز فرار به سوی تو ندارد. پناهش بده. باز هم نوشته هایم در سیلاب خود خواهی هایم غرق شد. اما تو قسم خوردی که هیچ وقت رد پای اشکهایم را تا کلبه در هم شکسته دلم دنبال نکنی. میخواهم برای همیشه در سیاهی سرخ ترین شقایق زمین بی نشان بمانم.

هم آغوشی  
 
در سكوتِ جانگدازِ شامگاه                            زورقي آهسته ميپيمود راه
بر لبانش ناله اي دلگير بود                            يادمانِ وحشتِ زنجير بود
سينه بر آرامِ دريا مي كشيد                            خويش را در دامِ دريا مي كشيد 
 
   
نيمه شب زان بستر نر‌م‌ِ كبود                          دستِ موجي سهمگينش مي ربود
زورقِ بيچاره سر در پيش رفت                        با هجومِ خواهشي از خويش رفت
رفت و رفت آن ناله و فريادها                        سايه اي موهوم شد در يادها 
      
 
صبحدم خورشيد چون خنجر كشيد                     پرده هايِ وحشتِ شب را دريد،
بسترِ دريا پر از خون يافتند                             دستِ ليلا جانِ مجنون يافتند
آنطرفتر در ميانِ آبها                                     پيشِ چشمانِ ترِ گردابها
خرد گشته زورقِ آواره اي،                            موجها دزدانه، هر يك پاره اي 
 
 
تا نخستين پاره ها در گِل نشست ،                    ريشخندي بر لبِ ساحل نشست
كاي جوانِ ناسپرده روزگار !                          كشته مي دانستمت اينگونه زار
زورقِ بيچاره تا برپا شدي ،                            پايمالِ شهوتِ دريا شدي ؟ 
 
 
آنكه يارايِ هم آغوشيش نيست                       آنكه يارايِ هم آغوشيش نيست
 
                             سرنوشتي جز فراموشيش نيست

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 6:8 بعد از ظهر توسط ღحسينღ |


+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386 7:18 بعد از ظهر توسط ღحسينღ |


+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386 7:16 بعد از ظهر توسط ღحسينღ |


 
     زیر بارون، به یاد تو گریه کردم...

   زیر بارون، به اون چه که گذشته خوب  فکر کردم...

 

   زیر بارون، از اینکه چه قدر به مرگ نزدیک شدم، بغض کردم...

 

   زیر بارون، صدای قلبم رُ گوش کردم..

 

   زیر بارون، با صدای بلند اسمت رُ فریاد  کردم...

 

   زیر بارون، فهمیدم که تا حالا چه قدر اشتباه، زندگی کردم...

 

   زیر بارون، با شنیدن طنین گیتار پسرک، خدا رُ طلب کردم...

 

   زیر بارون، جای خالی بوسۀ گرمت رُ با تموم وجود، حس کردم...

 

   زیر بارون،اشک های  لحظۀ  خداحافظی رُ تو ذهنم، تداعی کردم...

 

   زیر بارون، این دنیای بی وفا رُ تا دلت بخواد، نفرین کردم...

 

   زیر بارون، از عشقی که تو قلبم حک کردی، یادی کردم...

 

   زیر بارون، به پشت سرم نگاه کردم و ۱۶ سال زندگی رُ باور کردم...

 

   زیر بارون، به تموم بهونه هامون تبسم تلخی کردم...

 

   زیر بارون، به حکمت خدااز ته دل شک کردم...

 

   زیر بارون به فرار ثانیه ها ا عتقاد پیدا کردم...

 

  زیر بارون به معنی وا قعی زیستن اندیشه کردم...

 

   زیر بارون شعار:« آینده ای روشن» رُ مسخره کردم...

 

   زیر بارون، نمی دونی که، چه قدر خودم رُ سرزنش کردم...

 

  زیر بارون، یه عالمه اشک، با قطره های بارون قسمت کردم...

 

   زیر بارون به هیچ یک از سؤالام جوابی پیدا نکردم...

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 0:18 قبل از ظهر توسط ღحسينღ |


من در اين غم خوابه ي اجبار زنجيرت شدم در تكامل بودم اما گام پايانت شدم

 من در اين جبران بي پايان پذير خواب توام بي مسير از حادثه با توو در دام توام

 با نشاني از نگاهت خشك و بي شك شرقي

ام با نفس هاي تو حتي خيس و گاهي غربي

 ام با ذلال طاقت باران پذيرت عاشقم با نشان بي نشان از كهكشانت سارقم

من به جرم يك نگاه در دام تو پنهانيم اي خدا اعدام من كي ميرسد؟

 من تا ابد زندانيم...؟

+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386 1:15 بعد از ظهر توسط ღحسينღ |


دوستم ميگفت : يه جا سراغ داره که دل شکسته رو خوب می خره.

آدرس اونجا رو به زحمت پيدا کردم .تو يكي از کوچه های تنگ و تاريک

تابلو مغازه خيلی قديميه طوری که اصلآ معلوم نيست چی نوشته

فقط کلمه قلب ويه کلمه که نصفش پيداست، ابد.. که اونم به هزار مصيبت ميشه خوند.صاحب مغازه يه پيرمرده نشسته رو يه صندلی و داره با يه تکه نخ محکم يه قلب رو وصله ميزنه

وای چه قدر قلب اينجاست!!

بزرگ ، کوچيک، متوسط

يه سريشون تو شیشه الکل و يه سری هم خشک کرده و زده به ديوار

- سلام . يه دل آوردم واسه فروش

چند بار شکسته؟

- مگه مهمه؟

:بله، هر چی کمتر بهتر

- با اينها چيکار ميکنی؟

:مگه نميبينی؟

- آره خوب ولی واسه چی اينها رو جمع ميکنی؟

:بده اون دلتو ببينم چند می ازه

اون رو ورانداز ميکنه و زير لب يه چيزايی زمزمه ميکنه:اين دو تا درست ميشه، اين يكي خيلی بزرگه..

چند دقيقه فکر ميکنه

:دل خودته يا پيداش کردی؟:از کسی خريدی؟

- نه مال خودمه - چند ميخريش؟

: قيمتی نداره.

- من اگه بخوام يكي ازت بخرم چند ميدی؟

: بستگی داره. - به چی؟

:کدومش رو بخوای - مثلآ اون

:فروشی نيست - چرا؟

:عتيقست - مال کی بوده؟

: مجنون - خب اون

:فروشی نيست - آخه چرا مگه مال کيه؟

: سواد داری زيرش نوشته که .....

- خب اون چی؟

: اون اصلآ فروشی نيست - مال کيه؟

: مال خودمه

- حالا مال منو چند می خری؟

:يه کلام 5هزار تومن

چشام از کاسه زد بيرون،آخه چرا؟

:قلبت خيلی وصله داره

چند جاش هم اصلآ درست نميشه

آدم معروفی هم که نيستی

- خب نيستم ولی عاشق که هستم

با مسخره پوزخندی زد و گفت:

:عاشق ، يه عاشق زنده اصلآ با عقل جور در نمياد

اين قلبهايی که ميبينی همه مال عاشقهايی هست که از عشق حقيقی مردن

پس تو چرا هنوز زنده ای؟ پس تو عاشق نبودي

نه قلبت به دردم نميخوره

دلم رو ازش پس ميگيرم و بر ميگردم تو راه همش به جمله های آخر پيرمرد فکر ميکردم ((يه عاشق زنده اصلآ با عقل جور در نمياد اين قلبهايی که ميبينی همه مال عاشقهايی هست که از عشق حقيقی مردن پس تو چرا هنوز زنده ای؟))

به خونه که رسيدم يه راست به تختم اومدم و خوابيدم

تو خواب ديدم که دارم با قلبم صحبت می کنم

اون ميگفت: چرا می خوای منو بفروشی؟ اصلآ تو چرا انقدر احساساتی هستی که من رو انقدر شکننده کردی؟ مگه گناه من چی بوده که مال تو شدم؟ همه رو بهم ترجيح ميدی، هيچ وقت به فکر من نبودی. حتی اون پيرمرد هم واسه قلبش ارزش قائل بود و نمی خواست بفروشه.ولی تو...

بعد هم زد زير گريه

از خواب پريدم عرق کرده بودم و چشمهام پر از اشک بود.دستمو رو قلبم گذاشتم و مدام تکرار ميکردم

دوستت دارم دوستت دارم

ديگه هيچ وقت نمی ذارم حتی يه خراش کوچيک روت بيفتهکی می خره؟

+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 9:31 بعد از ظهر توسط ღحسينღ |


+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 9:28 بعد از ظهر توسط ღحسينღ |


روي تخته سنگي نوشته شده بود

اگر جواني عاشق شد چه كند؟

من هم زير آن نوشتم:

بايد صبر كند براي بار دوم كه از آنجا گذر كردم

زير نوشته ي من كسي نوشته بود:

اگر صبر نداشته باشد چه كند؟

من هم با بي حوصلگي نوشتم:

بميرد بهتراست

براي بار سوم كه از آنجا عبور مي كردم.

انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد.

اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم

+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 9:27 بعد از ظهر توسط ღحسينღ |